هر گاه میآیی به این ساحل به این 1
دلشوره داری حال و احوالت پریشان است
1 چشمانت، افق تاریک و ناآرام
موجی که میآید به دنبالت پریشان است
..
تصویر تکراری ست؛ تنهایی، افق، دریا
خرچنگها، ساحل، شناور، موج، دلتنگی
انگار در سرتاسرت غرقاند کشتیها
با دزد اقیانوس آرامت که میجنگی
..
با خود به ساحل میکشانی خاطراتت را
میبینیاش بی آنکه باشد، در تو جا مانده
مانند دریا در صدفها میخروشد؛ هست
بیرحم و بیاحساس، اما دلرُبا مانده
..
ای مرغ دریایی رها در باد راهی شو
آنکس که هرگز در کنارت نیست یارت نیست
آغاز کن در قلب طوفان روزهایت را
آزاد شو؛ دلتنگ بودن جز اسارت نیست
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور