سه شنبه پیش از ظهر میان پهنهی دشت
زمان جلو میرفت قطار برمیگشت
کنار هم بودیم در آشیانهی عشق
میان واگن سه، درون کوپهی هشت
تو شعر میخواندی بلند و بیتشویش
و ریختی در من دوباره بیش از پیش
تو باورم بودی تمام احساسم
تو را بغل کردم فشردمت در خویش
رها شدم در تو، رها شدی در من
رها شدیم از خود، رها شدیم از تن
لبالب از خواهش
پُر از همآغوشی
و هر کدام از ما رهاتر از بودن
سه شنبه بعد از ظهر میان سینهی دشت
درون پیلهی عشق به شکل کوپهی هشت
دو قلبِ بیپروا شدند پروانه
چه جای خوبی بود
چقدر زود گذشت ...
زمینِ زیر قطار چه تند میچرخید!
زمین نمیدانست زمان نمیفهمید
که با تو همسفرم
و عاشقت شدهام
سفر چه زود گذشت قطار چه زود رسید
ویار آدم داشت! قطار، ما را خورد
قطار حامله بود! قطار، ما را برد
دوید تا مقصد
قطار ما ای کاش
میان گردنهای
به کوهها میخورد ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور