میخواستم یک رود باشم؛ رود!
هر لحظه نجوایم تو باشی تو
یک چشمه از زیباییات باشم
مفهوم و معنایم تو باشی تو
جاری شدم در دشت آغوشت
از عطر و زیباییت جان گیرم
دیدم تو هماحساس من هستی
در بهترین مفهوم و تعبیرم
مانند آتش بودی و گفتم
ای داغِ داغِ داغ و بیپروا
تصنیفی از خورشید برپا کن
تبخیر کن تا خود، وجودم را
میخواستم یک ابر باشم؛ ابر!
نردیکتر، نزدیکتر ... تا تو
بارانی و رنگینکمان باشم
در جای جای آسمان با تو
اما زمین چرخید و من رفتم
خورشید بودی؛ ایستادی تو
ای دورِ دورِ دور و بیپروا
انگار هرگز رخ ندادی تو
دور از تو از چشمم سرازیرم
آشفتهام از موج دلتنگی
راهی ندارم راه میجویم
مردی ست جاری در تنی سنگی
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور