خرید بک لینک

میخواستم یک رود باشم؛ رود!

هر لحظه نجوایم تو باشی تو

یک چشمه از زیباییات باشم

مفهوم و معنایم تو باشی تو

جاری شدم در دشت آغوشت

از عطر و زیباییت جان گیرم

دیدم تو هماحساس من هستی

در بهترین مفهوم و تعبیرم

مانند آتش بودی و گفتم

ای داغِ داغِ داغ و بیپروا

تصنیفی از خورشید برپا کن

تبخیر کن تا خود، وجودم را

میخواستم یک ابر باشم؛ ابر!

نردیکتر، نزدیکتر ... تا تو

بارانی و رنگینکمان باشم

در جای جای آسمان با تو

اما زمین چرخید و من رفتم

خورشید بودی؛ ایستادی تو

ای دورِ دورِ دور و بیپروا

انگار هرگز رخ ندادی تو

دور از تو از چشمم سرازیرم

آشفتهام از موج دلتنگی

راهی ندارم راه میجویم

مردی ست جاری در تنی سنگی

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:06

صفحه بندی